قضاوت انسان دردو حالت غنا و ثروت به اين كيفيت بر محور خود بزرگ بيني و ارزش ذاتي و عظمت انساني خود دور مي زند نه براساس لطف و عنايت خدا و امتحانات مختلفي كه خدا براي بندگانش مقدر و مقرر مي كند. انسان بايستي همه جا موجوديت خود را در برابر عظمت خدا قرار دهد. اگر انساني دانا و بامعرفت است و يا از يك پدر و مادر با معرفت و خانواده اي اصيل و نجيب بوجود آمده اين ارزش را از خدا بداند زيرا انسان هرچه دارد از خدا به او رسيده. انسان نمي تواند در برابرخداوند تبارك و تعالي ادعاي حقانيت و كرامت و ارزش وجود كند. انسان در ذات و حقيقت خود صفرمطلق است و از صفر هم پايين تر، زيرا ماديت او كه خلقت تن و بدن باشد اين هندسه خلقت مربوط به لطف خداست، خداست كه او را مجهز و مكمل آفريده، تن سالم و بدن سالم و اعضاء سالم به او داده است. همينطور از نظر روحانيت، خداست كه به او روح حيات بخشيده و قدرت فهم و دانش به او داده است. انسان از خود چه سرمايه اي دارد كه حق داشته باشد برابر خدا بايستد و بگويد از نظر اين كه من طلا هستم و موجوديت طلايي دارم وظيفه خدا اين است كه اين ارزش و موجوديت طلايي مرا به رسميت بشناسد و براي من ارزش طلايي قائل باشد! ادعا در صورتي درست است كه انسان موجودي مستقل باشد. مخلوقي جدا از اراده و قدرت خداوند تبارك و تعالي. مقابله و برابري انسان با خداوند متعال مانند مقابله و برابري دو نفر انسان با يكديگر نيست. دو نفر انسان برابر هم قرار مي گيرند، يكي از آنها پيغمبرزاده يا شاهزاده نجيب و زيباست و ديگري روستازاده، مجهز به زيبايي او نيست. اين دو نفر انسان مقابل يكديگر قرار مي گيرند. شاهزاده به آن سياه پوست روستايي مي گويد من از تو بهتر و بالاترم، تو بايستي حق برتري مرا قبول كني مرا در درجه اول و خودت را در درجه دوم قرار دهي و از من اطاعت كني. من به دليل زيبايي نژادي، آقا هستم و تو رعيت من هستي، ادعاي اين دونفر انسان برابر يكديگر شايد منطقي باشد زيرا يكي از آنها به تمام وسايل بزرگي مجهز است و آن ديگري محروم است. مانند مقابله نقره با طلا و يا ريگ ها با جواهرات، ولي انسان در برابر خدا حق ندارد، ارزش هاي وجودي خود را به رخ خدا بكشد و بگويد چون كه من دانايم و آقا هستم از پدر و مادر نجيبي بدنيا آمده ام، سفيد پوست و زيبا هستم تو اي خدا وظيفه داري حق بزرگي مرا به رسميت بشناسي و براساس اين بزرگي و بزرگواري ثروت بيشتري به من عنايت كني. پس اگر به من ثروت و نعمت داده اي، وظيفه خود را شناختي حق بزرگي مرا به رسميت شناخته اي و براساس بزرگي و بزرگواري من ثروت و نعمت  داده اي و اگر مرا به فقر و ناداري مبتلا نمودي وظيفه خودت را نشناختي، حق بزرگي و بزرگواري مرا ناديده گرفتي و ثروت و نعمت را از من سلب نمودي. آيا يكچنين مقابله اي بين انسان و خدا درست است يا نادرست؟ درصورتي اين مقابله درست است كه انسان خودش، خودش را خلق كرده باشد و خودش به خودش زيبايي و بزرگواري و شاهزادگي يا پيغمبرزادگي عنايت كرده باشد. سرمايه هاي وجودي و ذاتيش از خودش باشد. در اينصورت حق دارد در برابر خدا بايستد و اظهار كند كه من بزرگ و بزرگوارم وظيفه تو اين است كه حق بزرگي و بزرگواري مرا به رسميت بشناسي و به من ثروت و قدرت عنايت كني، اگر فقر و ناداري براي من مقدر نمودي به من توهين كردي، حق بزرگي و بزرگواري مرا به رسميت نشناختي. يك چنين تفكري در انسان آن هم در برابر خداي قادرمتعال احمقانه و جاهلانه است كه انسان خود را بزرگ مي داند و خدا را موظف مي كند كه حق بزرگي او را به رسميت بشناسد و به او اهانت نكند زيرا تو اگر سفيدپوست و زيبا هستي و يا شاهزاده و پيغمبرزاده اي اين لطف و عنايت خدا بوده است كه به تو زيبايي داده نه اين كه ارزش ذاتي داشته اي و كرامت و بزرگواري را به اراده خودت در وجود خودت ساخته و پرداخته اي. وظيفه انسان در برابرخداي متعال همه جا شكر وستايش است. انسان بر خدا حقي ندارد كه خدا را موظف به حق شناسي خود بداند. هرچه دارد از خدا به او رسيده. در وجود خود صفرمطلق يا كمتر از صفر است. پس در اين آيات خداوند به انساني كه اينطور فكر مي كند بزرگ و بزرگوار است و بر خدا واجب است حق بزرگي او را بشناسد مي گويد به تو ثروت دادم تا با مال و ثروت، تو را آزمايش كنم كه آيا لطف خدا را منظور داري؟ شكر خدا را بجا مي آوري و به ضعفا و فقرا خدمت مي كني يا نه؟ وقتي كه مشاهده كردم شكر خدا را بجا نمي آوري حق ضعفا و فقرا را رعايت نمي كني ثروت را از تو گرفتم و تو را به فقر مبتلا نمودم. آنجا كه به تو ثروت دادم براي امتحان و آزمايش بود نه اين كه مستحق ثروت و نعمت باشي و آنجا كه ثروت را از تو گرفتم آن هم به اين دليل كه شكر خدا را بجا نياوردي، حق فقرا را رعايت ننمودي، پس مستحق سلب نعمت بودي. (تفسیر سوره قصص)