معنای تامّ الفت و علت جدایی خواهی انسان ها از هم

دو صفت‌ الفت‌ و فرقت‌ در ارتباط‌ انسان‌ با جامعه‌ به‌ وجود مي‌ آيد. الفت‌ به‌ معناي‌ همبستگي‌ و پيوستگي‌ با افراد جامعه‌، يك‌ چنان‌ پيوستگي‌ كه‌ انسان‌ از آن‌، احساس‌ آرامش‌ و آسايش‌ مي‌ كند و افراد جامعه‌ را مكمل‌ زندگي‌ خود مي‌ داند و ضمن‌ ارتباط‌ با آنها نواقصي‌ در زندگي‌ خود احساس‌ نمي‌ كند. كلمه‌ فرقت‌ درست‌ ضدّ كلمه‌ الفت‌ است‌ كه‌ انسان‌ را در حالت‌ خودگرايي‌ و بدبيني‌ به‌ جامعه‌ قرار مي‌ دهد و ديگران‌ را ضدّ زندگي‌ خود و يا مزاحم‌ زندگي‌ خود مي ‌شناسد. سعي‌ دارد كه‌ از آنها كناره‌ بگيرد و جامعه‌ را از خود جدا سازد. اقتضاي‌ فرقت‌ هم‌ مربوط‌ به‌ خاصيت‌ مزاج‌ و ماديت‌ انسان است‌. انسان‌ در اين‌ حالت‌ فكر مي‌ كند كه‌ اگر تنها باشد، بيشتر از مال‌ و ثروت‌ دنيا استفاده‌ مي ‌كند و افراد ديگر مزاحم‌ زندگي‌ او هستند. مثلا فكر مي‌ كند كه‌ اگر ارقام‌ نعمت‌ و ثروت‌ بر يك‌ نفرو دو نفر تقسيم‌ شود و مشتركين‌ آن‌ كمتر باشد، از لذت‌ بيشتري‌ برخوردار است‌. لذا سعي‌ مي ‌كند هر چه‌ دارد به‌ خود اختصاص‌ دهد و ديگران‌ را محروم‌ سازد. اين‌ حالت‌ نتيجه‌ جهل‌ و تاريكي‌ انسان‌ است‌ كه‌ اين‌ جهل‌ و تاريكي‌ از خصائص‌ ذاتي‌ ماده‌ و طبيعت‌ هست‌. ماده‌ در نهاد خود فاقد نورانيت‌ و ادراك‌ است‌. نورانيت‌ علم‌ مانند روشنائي‌ به‌ ماده‌ تعلق‌ مي ‌گيرد، از خود روشنائي‌ ندارد. مشاهده‌ مي ‌كنيد كه‌ طبيعت‌ خود به‌ خود تاريك‌ است‌، روشنائي‌ آن‌ از جاي‌ ديگر و با عامل‌ ديگر پيدا مي ‌شود. اگر منبع‌ روشنائي‌ مانند چشمه‌ خورشيد و اجرام‌ روشن‌ ديگر نباشد، طبيعت‌ كه‌ از ماده‌ به‌ وجود آمده‌ خود به‌ خود تاريك‌ و ظلماني‌ است‌. طبيعت‌ انسان‌ هم‌ جزئي‌ از طبيعت‌ عالم‌ است‌. انسان‌ از نظر ماديت‌ و جسمانيت‌ با جمادات‌ و نباتات‌ با حيوانات‌ مشترك‌ است‌ و همه‌ اين‌ اجسام‌ از مبدأ واحدي‌ به‌ نام‌ ماده‌ پيدا شده ‌اند كه‌ در نهاد خود جهل‌ و تاريكي‌ هست‌. نيروي‌ ادراك‌ و فهم‌ و شعور، سرچشمه‌ ديگري‌ دارد كه‌ از ماديت‌ و جسمانيت‌ انسان‌ جدا و سوا هست‌. سازمان‌ فكر انسان‌ به‌ شعاع‌ روح‌ و نيروي‌ علم،‌ نوراني‌ مي‌ شود و اين‌ نورانيت‌ قابل‌ ازدياد است‌ تا زماني‌ كه‌ به‌ كمال‌ برسد. در اينجا كه‌ نيروي‌ روح‌ با مزاج‌ انسان‌ تركيب‌ مي ‌شود، در طبيعت‌ انسان‌ دو اقتضا به‌ وجود مي‌ آيد كه‌ يكي‌ از آنها الفت‌ و ديگر فرقت‌ است‌. اگر انسان‌ با عينك‌ عقل‌ و دانش‌ به‌ جهان‌ طبيعت‌ و صفحه‌ زندگي‌ نگاه‌ كند، اين‌ حقيقت‌ براي‌ او كشف‌ مي‌ شود كه‌ جهان‌ طبيعت‌ و تمامي‌ موجودات‌ سراسر براي‌ او نعمت‌ و لذت‌ هستند و هر چيز به‌ جاي‌ خود ثروت‌ بزرگي‌ است‌ كه‌ براي‌ انسان‌ خلق‌ شده‌ و باز در اين‌ نگاه‌ خواهد دانست‌ كه‌ خدا و انسان‌ براي‌ او بزرگترين‌ رقم‌ لذت‌ و ثروت‌ هستند و اگر آنها را از دست‌ بدهد و رها كند همه‌ چيز را رها كرده‌ است‌. زيرا زندگي‌ منهاي‌ انسان‌ و بالاتر از آن‌ منهاي‌ خداي‌ آفريننده‌، مفهوم‌ و معنائي‌ ندارد. ارقام‌ نعمت‌ و لذتي‌ كه‌ خدا براي‌ انسان‌ آفريده‌ سه‌ قسم‌ است‌ كه‌ هر كدام‌ از اين‌ سه‌ قسم‌ در شعاع‌ قسم‌ ديگر، سودمند و نتيجه‌ بخش‌ است‌: اول‌، لذائذ مادي‌ از طريق‌ حواس‌ پنجگانه. دوم، لذايذ انساني‌ از طريق‌ پيدايش‌ عواطف‌ و اعمال‌ محبت‌ و انس‌ و آشنايي‌ كه‌ براي‌ درك‌ مفهوم‌ اين‌ نعمت‌ بايستي‌ انسان‌ خود را در بيابان‌ و در حال‌ تنهايي‌ و جدايي‌ از تمامي‌ انسانها ببيند تا در آن‌ تنهايي‌ مفهوم‌ انس‌ و آشنايي‌ و روابط‌ اجتماعي‌ را درك‌ كند. سوم، لذائذ علم‌ و معرفت‌ و دانش‌ و حكمت‌ در ارتباط‌ با خداوند تبارك‌ و تعالي‌ كه‌ انسان‌ وجود خدا را درك‌ كند و رابطه‌ خود را با او محكم‌ نمايد. در اين‌ رابطه‌ در وضعي‌ قرار مي ‌گيرد كه‌ صد در صد خود را وابسته‌ به‌ خدا و مجذوب‌ خدا ببيند. نيروي‌ فكر و انديشه‌ كه‌ از مقتضيات‌ عقل‌ است‌ هر چيز را به‌ صورت‌ نعمت‌ و ثروتي‌ بسيار بزرگ‌ براي‌ انسان ‌جلوه‌ مي ‌دهد و انسان‌ را در راهي‌ قرار مي‌ دهد كه‌ با همه‌ آنها ارتباط‌ پيدا كند و قهرا از اين‌ فكر و انديشه‌ حالت‌ الفت‌ و وابستگي‌ نسبت‌ به‌ خدا و تمامي‌ انسانها به‌ وجود مي‌ آيد. سعي‌ مي‌ كند كه‌ با همه‌ كس‌ مربوط‌ باشد و با همه‌ كس‌ حسن‌ رابطه‌ و محبت‌ داشته‌ باشد. پس‌ نيروي‌ عقل،‌ انسان‌ را از حالت‌ خودگرايي‌ به‌ جامعه‌گرايي‌ و خداگرايي‌ انتقال‌ مي‌ دهد. وليكن‌ اگر هدايت‌ عقل‌ و دانش‌ را رها كند در اين‌ جدايي‌ از هدايت‌ عقل‌، همه‌ انسانها را به‌ جاي‌ اين كه‌ براي‌ خود نعمتي‌ بشناسد و آنها را مكمل‌ زندگي‌ خود بداند، مزاحم‌ خود مي‌ شناسد و سعي‌ مي ‌كند كه‌ از آنها فاصله‌ بگيرد و اگر هم‌ رابطه ‌اي‌ با افراد پيدا مي‌ كند، رابطه‌ انساني‌ بر پايه‌ مهرو محبت‌ و انس‌ و آشنايي‌ نيست‌ بلكه‌ يك‌ رابطه‌ و يا محبت‌ كاذبي‌ است‌ كه‌ ضمن‌ آن‌ افراد جامعه‌ را در استخدام‌ خود قرار مي ‌دهد و از آنها بهره‌ كشي‌ نمايد و اين‌ استخدام‌ و استثمار بيشتر مايه‌ فرقت‌ و جدايي‌ شده‌ بلكه‌ انسانها را در خط‌ عناد و انتقام‌ نسبت‌ به‌ خود قرار مي ‌دهد. (کتاب شجره طوبی)