اگر تقلید یک نوع حرکت بدون آگاهی است چرا دین اسلام آن را واجب کرده؟

مي گوئيم سه انگيزه منشاء حرکت و فعاليت انسانها مي گردد: اول، جهل و ناداني و حرکت انگيزه ها بر پايه نياز و رفع نياز، مانند انساني که براي رفع نياز مالي و مادي خود فرقي قائل نمي شود که آن حرکت مالي و مادي و رفع نياز مشروع باشد يا نامشروع. يک چنين حرکت و انگيزه هايي از نظر دين خدا محکوم است زيرا در واقع حرکت مکتبي نيست، يک حرکت حيواني است براي رفع نياز و بدست آوردن طعمه و لقمه .نوع دوم، حرکات تعبدي و تقليدي در خط اطاعت از يک زعيم و زمامدار ديني و الهي. يعني يک چنين انساني خود را در اختيار امامي و يا پيغمبري و يا در اختيار يک زعيم ديني قرار داده که صرفا به دستور او عمل مي کند و به امر او قيام و قعود مي کند. وليکن آشنايي به مصالح و مفاسد اعمالي که انجام مي دهد و يا ترک مي کند، ندارد. يک چنين حرکتي دو حالت پيدا مي کند: اگر آن زعيم ديني رسميت پيشوائي و الهي داشته باشد يک چنين فردي هم در شعاع اطاعت او از هلاکت شرک و کفر نجات پيدا مي کند و روز قيامت يک نوع زندگي منهاي مصيبت هاي اهل جهنم در اختيار او قرار مي گيرد وليکن آنطور که شايسته يک زندگي انساني آگاه و دانا است نمي تواند از نعمتهاي خدا برخوردار باشد و اگر در حال دوم چنين انساني در اختيار يک پيشواي منافق قرار گيرد همراه او به سقوط کشيده مي شود و در زندگي جهنمي قرار مي گيرد مگر که مستضعف باشد که از نظر اين که گول خورده است بعد از گرفتاري زياد مشمول عفو قرار مي گيرد. نوع سوم، انساني که در مسير دانش و آگاهي حرکت مي کند يعني هر گناهي را بدليل ضرر و مفسده اي که دارد ترک مي کند و هر عمل خيري را بدليل منافع و مصالحي که دارد انجام مي دهد، به کيفيتي که مفاسد گناه را در دنيا و آخرت مي داند و به نتايج اعمال خير در دنيا و آخرت آگاهي دارد .در ميان اين سه طايفه، فقط طايفه سوم، مکتبي هستند که بر پايه آگاهي ديني و يا عقل و شعور، راه خود را و يا پيشواي خود را انتخاب کرده اند. يک چنين انسانهائي از موفقيت کامل در دنيا و آخرت برخوردار هستند و دين را با تمامي فوائد و نتايج انساني و الهي آن بدست مي آورند. از نظر دين اسلام نوع عمل دسته اول غلط است و انساني که صاحب يک چنين حرکات هست به هلاکت مي افتد و حتما" نتايج آخرتي بدست نمي آورد، و انسان نوع دوم در حالي که پيشواي خود را نشناخته و کورکورانه اطاعت کرده است از گول خوردگان بحساب مي آيد که بعد از پيدايش آگاهي مشمول عفو خدا واقع مي شود . با تأمل در اخبار و احاديث وارده از پيشوايان معصوم چنين کشف مي شود که تقليد در اصطلاح شيعه بمعناي فراگيري علم و دانش از معلم و استاد است. تقليد بمعناي اطاعت کورکورانه که لااقل پيشواي خود را به حقانيت نمي شناسد در مذهب شيعه محکوم است زيرا در بيان امير المؤمنين ع مي خوانيم که فقط دو طايفه اهل نجاتند: طايفه اول، علماي رباني يعني همان فقهاي مکتب خدا. طايفه دوم، شاگردان همان علماي رباني که در مکتب آنها به منظور شناختن حقيقت و نجات پيدا کردن از مهلکه از آن علماء درس و دانش فرا مي گيرند. امام صادق ع مي فرمايند: فقيهي که خود را از مهلکه نجات مي دهد، دين خود را حفظ مي کند، مخالف هواي نفس خود و مطيع امر امام است، بايستي عوام مردم از او تقليد کنند. پس در اين حديث دو طايفه نجات پيدا مي کنند: فقهاء و مقلدين . در حديث مولاي متقيان هم دو طايفه نجات پيدا مي کنند: عالم رباني و شاگرد آن عالم ، طبق قانون اجتهاد هر يک از اين دو حديث دلالت مي کند بر اينکه چهار طايفه اهل نجاتند: دانا و مقلد دانا، عالم رباني و شاگرد عالم رباني. منظور امام صادق ع از مقلد، شاگردان فقهاء هستند نه عوامي که کورکورانه تقليد مي کنند . به همين منظور از آيات قرآن و احاديث بسياري که از اهل بيت رسيده است چنين استنباط ميشود که هر مسلمان شيعه لا اقل در شناخت دين و مرجع تقليد زمان خود بايستي فقيه و روشن باشد. تمامي علماي شيعه در اصول دين که از جمله آنها شناختن مرجع تقليد است تقليد کورکورانه را جايز ندانسته اند و اين مقدار درس خواندن را که در اصول دين خود و شناخت پيشواي زمان بصير و بينا باشد بر هر زن و مردي واجب و لازم دانسته اند. اگر زن و مرد مسلمان فرصتي ندارند که در اصول و فروع دين، مجتهد و فقيه باشند لااقل در اصول عقايد درس بخوانند تا بصيرت و بينائي پيدا کنند. کساني که در اصول و فروع دين کورکورانه عمل مي کنند و لااقل شرايط پيشوائي را نمي شناسند، يک چنين تقليد کورکورانه از نظر دين اسلام و مذهب شيعه محکوم است زيرا بين پيشواي جامع الشرائط و پيشواي قلابي گمراه کننده نمي توانند فرقي قائل شوند .(آزادی ثمره آگاهی است)