چرا انسان به برخی نعمات تمایل دارد و از برخی تنفر

هدايت‌ تكويني‌ از طريق‌ رابطه ‌اي‌ پيدا مي‌ شود كه‌ خداوند بين‌ وجود‌ انسان‌ با كائنات‌ و هستي ‌ها برقرار ساخته است. انسان‌ با هر كسي‌ و هر چيزي‌ كه‌ روبرو مي ‌شود، در اين‌ رويارويي‌ فقط‌ در دو حال‌ قرار مي‌ گيرد: جاذبه‌ و دافعه. وقتي‌‌ شي‌ء يا شخصي‌ را مي ‌بيند، يا ملايم‌ با طبيعت‌ و فطرت‌ اوست‌ و يا ناملايم. از اين‌ ملايمت‌ و عدم‌ ملايمت، جاذبه‌ و دافعه‌ در انسان‌ به وجود مي ‌آيد و يا به‌ تعبير ديگر در اين‌ رويارويي،‌ شهوت‌ و غضب‌ پيدا مي ‌شود كه‌ شي‌ء ملايم‌ را دوست‌ دارد، به‌ خود جذب‌ كند و ناملايم‌ را دفع‌ نمايد. مثلاً وقتي‌ انسان‌ با ميوه ‌اي‌ و يا حيواني‌ روبرو مي ‌شود آن‌ ميوه‌ يا حيوان‌ اگر مطلوب‌ باشد از جنس‌ خوراکی ‌های‌ لذّتبخش‌ و گوارا، بين‌ آن‌ ميوه‌ و يا حيوان‌ و انسان‌ جاذبه ‌اي‌ پيدا مي ‌شود كه‌ دوست‌ دارد آن‌ را جذب‌ و تسخير كند؛ و اگر از جنس‌ موذيّات‌ و مضرّات‌ باشد يك‌ حالت‌ واخوردگي‌ و رميدگي‌ در انسان‌ به وجود مي ‌آيد، كه‌ دوست‌ دارد آن‌ شي‌ء را از خود دور سازد و يا خود را از آن‌ دور كند. اين‌ ملايمت‌ يا ناملايمت‌ مربوط‌ به‌ خلقت‌ انسان‌ است‌ كه‌ خداوند بدن‌ و مزاج‌ انسان‌ را از مواد و عناصر مطلوب‌ و مرغوب‌ تركيب‌ نموده؛‌ يعني‌ از هر نوع‌ جنس‌ و ماده ‌اي‌ كه‌ نافع‌ به‌ حال‌ انسان‌ است‌ نمونه ‌اي‌ در وجود انسان‌ آفريده‌ كه‌ اين‌ نمونه، جنس‌ خود را در طبيعت‌ مي طلبد و دوست‌ دارد كه‌ با آن‌ جنس‌ مطلوب‌ رابطه‌ برقرار سازد. مثلاً اگر آب‌ در بدن‌ انسان‌ نباشد اشتها‌ به‌ آب‌ پيدا نمي‌ كند، و همچنين‌ مواد غذائي‌ ديگر. به‌ تعبير‌ ديگر، مثلاً انسان‌ در خلقت‌ و فطرت‌ خود به‌ مواد مضره ‌اي‌ مانند دود سيگار و يا ترياك‌ و چيزهائي‌ از اين‌ قبيل‌ احساس‌ نياز نمي‌ كند و بلكه‌ تنفر طبع‌ نسبت‌ به‌ آن‌ها دارد؛ و همچنين‌ به‌ مواد خبيثه‌ و مضره‌ مانند كثافات‌ و حشرات‌ و خبائث‌ ديگر احساس‌ رغبت‌ ندارد و از آن‌ها متنفر مي ‌شود. دليل‌ تنفر اين‌ است‌ كه‌ خداوند نمونه ‌اي‌ از اين‌ اجناس‌ خبيث‌ را در خلقت‌ انسان‌ قرار نداده، ولي‌ اگر خود را به‌ اين‌ مواد خبيثه‌ معتاد كند، چند مرتبه‌ از آن‌ها بخورد و يا به‌ خون‌ خود تزريق‌ نمايد حالت‌ اعتياد در او پيدا مي ‌شود يعني‌ آن‌ مواد مُرفين‌ و يا نيكوتين‌ كه‌ در خون‌ او وارد شده‌ جنس‌ خود را از خارج‌ مي‌ طلبد. مثلاً مسلمانان‌ از گوشت‌ خوك‌ و حيوانات‌ حرام‌ گوشت‌ مانند سگ‌ و گربه‌ تنفّر طبع‌ دارند، و بدشان‌ مي ‌آيد. با اين كه‌ مسيحيان‌ و يهوديان‌ و كساني‌ كه‌ خود آن‌ها و يا پدر و مادر آنها به‌ يك‌ چنين‌ موادي‌ آلوده‌ اند تنفر طبع‌ ندارند و تمايل‌ به‌ اين‌ گوشت ‌های‌ حرام‌ پيدا مي ‌كنند. دليل‌ تمايل‌ آن‌ها هم‌ اين‌ است‌ كه‌ يك‌ چنين‌ مواد خبيثه‌ وارد گوشت‌ و خون‌ آن‌ها شده‌ كه‌ جنس‌ خود را مي‌ طلبد. خداوند در قرآن‌ خبر مي ‌دهد كه‌ فطرت‌ و طبيعت‌ انسان‌ را سالم‌ آفريده‌ يعني‌ طوري‌ خلق‌ كرده‌ است‌ كه‌ انسان‌ در طبيعت‌ خود به‌ آنچه‌ جنسيت‌ آن‌ نافع‌ است‌ تمايل‌ پيدا مي‌ كند و از آنچه‌ جنسيت‌ آن‌ مضر است‌ تنفر دارد. مانند آية‌ فطرت‌ كه‌ خداوند در قرآن‌ در سورة‌ روم‌ مي‌فرمايد: فطرةَ اللّه التي‌ فَطَر الناسَ‌ عَلَيها و پيغمبر اكرم‌ (ص) در حديث‌ مشهور خود مي‌فرمايد: «كُلُ مولودٍ يولَدُ عَليَ الْفِطْرَه‌ ثمَّ اِنّ اَبَواهُ يُهَوِّدانَه‌ و يُنَضِّرانَه‌ و يُمَجّسانَه» يعني‌ هر بچه ‌اي‌ بر فطرت‌ اسلام‌ متولد مي ‌شود. فقط‌ پدر و مادر او هستند كه‌ با تربيت‌ هاي‌ غلط،‌ او را به‌ يهوديت‌ و نصرانيت‌ و ساير مذاهب‌ باطل‌ مي ‌كشانند. پس‌ به‌ قرينة‌ آخر حديث‌ كه‌ مي‌ گويد پدر و مادر فطرت‌ مولود را تغيير مي‌ دهند معلوم‌ مي‌ شود كه‌ انسان‌ها بر فطرت‌ اسلام‌ متولد مي‌ شوند يعني‌ خلقتشان‌ طوري‌ است‌ كه‌ به‌ آنچه‌ اسلام‌ حلال‌ كرده‌ تمايل‌ دارند؛ و از آنچه‌ اسلام‌ حرام‌ كرده‌ تنفر پيدا مي‌ كنند. زيرا تنها ديني‌ كه‌ مطابق‌ طبيعت‌ و فطرت‌ احكام‌ خود را پياده‌ نموده‌ است‌ دين‌ اسلام‌ است، كه‌ در قانون‌ حلال‌ و حرام‌ خود مي ‌فرمايد: «یُحِلُّ لَهُمْ الطَّيِباتِ و یُحَرَّمُ عَلَيْهِمُ الْخَبائثَ...»(اعراف، 157) يعني‌ آنچه‌ در خلقت‌ خبيث‌ است‌ خداوند حرام‌ فرموده‌ و آنچه‌ طيّب‌ است‌ حلال‌ كرده‌ است؛ و در آخر‌ آية‌ فطرت‌ مي‌فرمايد: «لاتَبديلَ لِخَلْقِ اللّه». يعني‌ خلقت‌ مخلوقات‌ خدا عوض‌ نمي‌ شود تا ديني‌ كه‌ مطابق‌ اين‌ خلقت‌ حكومت‌ مي‌ كند عوض‌ شود. ابتداي‌ آيه‌ که از حاكميت‌ دين‌ بحث‌ مي ‌كند مناسب‌ است‌ كه‌ در آخر آيه‌ بگويد، لاتَبْديلَ لِدينِ اللّه، وليكن‌ در اينجا بجاي‌ كلمة‌ دينِ اللّه، «خَلقِ اللّه»‌ را مي‌ گذارد تا به‌ مردم‌ بفهماند كه‌ احكام‌ دين‌ اسلام‌ براساس‌ خلقت‌ و فطرت‌ انسان‌ قضاوت‌ مي‌ كند. چون‌ خداوند در خلقت‌ انسان‌ از جنسيت‌ محرّمات‌ نمونه ‌اي‌ قرار نداده، قهراً طبيعت‌ انسان‌ از آن‌ محرّمات‌ متنفر است‌ و خداوند در حكم‌ خود آن‌ها را حرام‌ كرده، و از طرفي‌ از اجناس‌ طيب‌ و طاهر نمونه ‌اي‌ در خلقت‌ انسان‌ قرار داده‌ است. طبيعت‌ انسان‌ متمايل‌ به‌ طيّبات‌ است‌ و خداوند متعال‌ طيبات‌ را حلال‌ فرموده‌ است. با اين‌ حساب‌ انسان‌ از طريق‌ خلقت‌ و فطرت‌ خود با تمامي‌ اجناسي‌ كه‌ در عالم‌ آفريده‌ تماس‌ برقرار مي‌ كند خواه‌ اين‌ تماس‌ به‌ صورت‌ تمايل‌ باشد يا تنفر، و از اين‌ راه‌ به‌ ماهيّت‌ طبايع‌ عالم‌ آگاه‌ مي‌ شود، خوبي‌ و خوبان‌ را خوب‌ مي‌ شناسد، بدي‌ و بدان‌ را بد مي ‌داند و مي ‌تواند از طريق‌ تمايل‌ و يا تنفر، به‌ طبيعتِ‌ آنچه‌ در عالم‌ هست‌ آگاه‌ شود. با تمايل‌ و جاذبه‌ به‌ جنسيت‌ اشياء هدايت‌ مي ‌شود و با تنفر و دافعه‌ به‌ ماهيّت‌ آن‌ها. در اين كه‌ انسان‌ در خلقت‌ خود معجوني‌ مركّب‌ از عناصر مختلف‌ است‌ هيچ‌ شك‌ و ترديدي‌ نيست. آيات‌ قرآن‌ و بيان‌ مولاي‌ متقيان‌ در نهج‌ البلاغه‌ هر دو مبيّن‌ همين‌ معنا مي‌ باشد. قرآن‌ در ابتداي‌ سورة‌ دهر مي ‌فرمايد: «اِنّا خَلَقْنَا الْاِنْسانَ مِنْ نُطْفَةٍ اَمْشاج» يعني‌ ما انسان‌ را از نطفه‌ اي‌ كه‌ مخلوط‌ به‌ مواد مختلف‌ است‌ آفريده‌ ايم. (امشاج‌ به‌ معناي‌ اخلاط‌ تفسير شده‌ است. اخلاط‌ هم‌ مُشْعِر به تركيبات‌ مختلف‌ مي‌ باشد) مولي ‌(ع) در نهج‌ البلاغه‌ خطبة‌ اول‌ آنجا كه‌ از خلقت‌ انسان‌ گزارش‌ مي‌ دهد مي‌فرمايد: خداوند از خاك هاي‌ خشن‌ و نرم‌ و شيرين‌ و شور گِلي‌ آماده‌ كرد و آن‌ گل‌ را آب‌ داد تا گل‌ خالص‌ شد؛ و نم‌ داد و مالش‌ داد تا براي‌ خلقت‌ انسان‌ چسبنده‌ شد.  مسلم‌ است‌ كه‌ منظور مولي‌ از اين كه‌ مي ‌فرمايد: «خداوند خاك هاي‌ مختلف‌ زمين‌ را جمع‌ كرد» بيان‌ اين‌ حقيقت‌ است‌ كه‌ انسان‌ معجوني‌ از عناصر مختلف‌ مي ‌باشد؛ و همة‌ آن‌ عناصر در خاك‌ موجود است‌. (مقاله هدایت از طریق خواب)