در دين خدا كسي حقّ مرجعيت ندارد مگر اين كه فقيه باشد.

در اديان غیر اسلام هر كسی را كه بخواهند به صفات امامت و پيشوايي تعريف كنند، تعريفات آنها همه جا مربوط به علم و سواد آنها و يا خدمات اجتماعي آنها مي شود. فلان رئيس جمهور يا رئيس مملكت را اینطور تعريف مي كنند كه باسواد است، تدبير و سياستش خوب است. سياست هم در نظر آنها به معناي گمراه كردن مردم و غارت كردن ثروت آنها است. بر اساس همين تعريفات به او رأي مي دهند و او را به كرسي حكومت مي نشانند. وليكن در دين مقدس اسلام به رهبري پيشوايان معصوم كسي را كه تعريف مي كنند صفات باطني و ايمان و تقواي او را در نظر مي گيرند. طبيعت و حوادث طبيعت را مربوط به اراده خدا بداند. يقين داشته باشد كه اگر خدا نخواهد و اراده نكند از دست طبيعت و يا انسان ها كاري ساخته نيست. ايمان را دليل امنيت قرار مي دهد و براي رسيدن به امنيت، خود را در دايره ايمان قرار مي دهد. ايمان از كلمه امن ساخته شده و امن و ايمان يك ريشه دارد و يك لغت است. ايمان يعني خدا را وسيله امنيت قرار دادن نه انسان ها و يا حوادث طبيعت را. حال يك چنين انساني كه مقدرات زندگي خود را به دست خدا مي داند نه به دست مردم، از خدا مي ترسد نه از مردم، و دولت ها و هر حادثه اي را به اراده خدا مي داند نه به اراده مردم و طبيعت، فقيه مي نامند. اما انسانهايي كه طبيعت شناس و مجهز به علم و دانش هستند و در طبيعت شناسي و انسان شناسي تخصص دارند وليكن ايمان به خدا ندارند و از مردم و طبيعت مي ترسند، نه از خدايي كه مردم و طبيعت را آفريده است، از تهديد قدرت هاي بالاتر از خود مي ترسند و تسليم آنها مي شوند. به انسانهاي ضعيف تر از خود فخر و تكبر مي فروشند بر آنها مسلط مي شوند، ضعفا را مي ترسانند وليكن از قدرت ها و اقويا مي ترسند. حوادث را مربوط به طبيعت و اراده انسان ها مي دانند. خدا را قبول ندارند و اگر هم قبول داشته باشند يك قبول لفظي و زباني است، خدا را منشاء كار نمي دانند. يك چنين افرادي، باسواد و عالِم هستند وليكن فقيه نيستند. زيرا فقيه كسي است كه دارای حسّ هفتم است. انسان با حواس پنجگانه خود آنچه در طبيعت است مي داند و با حس ششم كه حس ادراكات باشد عالِم به طبيعت و حوادث طبيعت مي شود و مي تواند حوادث را به يكديگر مربوط كند. مثلا بگويد خورشيد و ماه در زمين چه تأثيري دارند و زمين در خورشيد و ماه چه تأثيري دارد، يا طبيعت و عوامل طبيعت در مزاج و بدن انسان چه تأثيري دارند و يا انسان در طبيعت چه تأثيري دارد. نيرويي كه مي تواند حوادث را به يكديگر مربوط كند و از طريق خواندن و تجربه كردن علم و دانش پيدا كند يك چنين نيرويي را حس ششم مي نامند كه بين مؤمن و كافر مشترك است. هر دو مي توانند طبيعت را و حوادث طبيعت را به يكديگر مربوط كنند وليكن حس هفتم را حس عاقله مي نامند. عاقله از كلمه عقل و عقال، آن حسي را مي گويند كه طبيعت را و حوادث طبيعت را به ماوراء طبيعت كه خدا و فرشتگانند مربوط مي كند و از هر حادثه اي معرفتي به خدا پيدا مي كند. مثلا دو نفر عاقل و فقيه كه دكتر طب هم هستند هر دو مرض ها را و دوا و داروها را مي شناسند. وقتي بالاي سر مريض حاضر مي شوند دكتري كه فاقد حس هفتم است يعني حس عاقله ندارد و فقيه نيست مرض مريض را و عوامل مرض و دوا و داروی مریض را تشخيص مي دهد و براي مريض نسخه مي نويسد و آن دكتر ديگر كه حس هفتم او كار مي كند، عاقل است و فقيه است. علاوه بر شناختن عوامل مرض و دواهاي مرض و تخصص در معالجه از تقدير خدا و اراده خدا هم با خبر است. مي داند كه چرا خدا خواسته كه اين مريض، سلي و يا سرطاني باشد. اين دو نفر وقتي نسخه مي نويسند نفر اول فقط دواهاي مرض را مي نويسد و براي استفاده از همان دواها دستور مي دهد وليكن دكتر دوم علاوه بر دواها و دستور دواها مريض را به خدا مربوط مي كند. مي گويد صله رحم بجا نياوردي كه در جواني به سرطان مبتلا شدي يا به پدر و مادر احترام نگذاشتي كه عمرت كوتاه شده و يا به فقرا خدمت نكردي و صدقه ندادي چنين مرضي به سراغت آمده است. علاوه بر دستور دوا و دارو مريض را به خداي خودش مربوط مي كند. او را سفارش به تقوي و صله رحم و احسان به بندگان خدا مي كند. دكتر دوم که فقيه است حس هفتم او كه عاقله باشد كار مي كند. علاوه بر علت هاي طبيعي علت تقديري را هم مي شناسد و مي داند كه چرا خدا مرگ اين جوان را مقدر كرده و اجازه داده به سل و سرطان مبتلا شود. پس فقيه كسي است كه حس عاقله دارد، طبيعت را به اراده خدا مربوط مي كند. از خدا مي ترسد و به خدا اميدوار است وليكن كارهاي طبيعي و زندگي خود را انجام مي دهد. فقاهت و ايمان و عقل و ولايت يك نسخه هستند. هر چهارتا از يك چشمه پيدا مي شوند كه آن هدايت خداوند متعال است. لذا در دين خدا كسي حق مرجعيت ندارد مگر اين كه فقيه باشد و خدا قلب او را هدايت كرده باشد .(شرح مقاله ولایت فقیه)