علت این که خداوند اجازه مي دهد يک ظالم قوي بر اکثريت ضعيف مسلط شود.

انسانها در زندگي ها و يا در مسير حرکت به سوي زندگي مانند طبيعت هستند. خداوند متعال طبيعت را از همان ابتدا طوري تنظيم کرده است که يکجا بيابان و صحرا باشد و جاي ديگر کوه و جنگل و باز جاي ديگر شهر آباد که در آن بتوان از منابع ثروت و قدرت خدا استفاده کرد و در امن و امان بود. پس قهراً بيابان ها قابل زندگي نيست. انسانها نمي توانند در بيابان طبيعت ساکن و متوقف شوند و به آن چه در بيابان خلق شده مانند علف هرزه هاي شور و تلخ و يا ميوه و دانه هاي سخت و زمخت قانع شوند و با يکچنين طعمه و لقمه هاي ناگوار زندگي خود را ادامه دهند. قهراً لازم است از اين بيابان هاي لخت و عور هجرت کنند و خود را به يک مرکز ايده آل برسانند به زندگي خود ادامه دهند. هرکس در بيابان زندگي بوده و نتوانسته به زندگي خود ادامه دهد بسوي کوهها و جنگلها حرکت کرده است تا در پناه کوه و جنگل شايد بتوانند مرکز امن و اماني به وجود آورد و در رفاه و آسايش زندگي کند. از کويرها بسوي کوهها و جنگلها حرکت کرده اند در آنجا نيز مشاهده کرده اند زندگي آنها با خطراتي توأم است. پس قهراً مجبور شده اند از کوهها و جنگلها هم هجرت کنند به جاي ديگري بروند که لياقت زندگي را داشته باشند. پس مي توانيم ميدان طبيعت را به سه قسمت تقسيم کنيم: بيابان لخت و عور و کوير، دوم، کوهها و دره ها و جنگل و سوم، صحراي صريح و روشن و قابل کشت و زراعت و توليدات و مجاري آب و آبياري. از بيابانها حرکت کرده اند بسوي کوهها وجنگلها واز کوهها هم گذشتند در دامن کوهها زندگي خود را شروع کرده و ادامه دادند همانطوري که در طبيعت يک قسمت از اين سه قسمت قابل زندگي مي باشد وآن دوقسمت ديگرلايق زندگي انسانها نيست جامعه بشريت هم در فرهنگ اجتماعي خود به همين سه قسمت تقسيم شده است که انسانها چاره اي ندارند براي رسيدن به يک زندگي ايده آل و قابل دوام از دو قسمت اول بگذرند و در قسمت آخر که مناسب زندگي است به حيات خود ادامه دهند. از طريق تشبيه جامعه انساني به طبيعت آينده حيات بشريت و جامعه انساني براي شما روشن شود و بدانيد با چه انسانهايي آن زندگي ايده ال براي شما داير مي شود. انسانهاي لخت و عور فاقد وسايل زندگي و فاقد فرهنگ و تمدن بجز علف هرزه ها چيزي در زمينه فکر آنها سبز نمي شود و نمي رويد. قهراً هر کس با چنين انسانهاي محشور مي شود و يا خودش از نوع همان انسانهاي لخت و عور و کوير مانند است بايستي خود را از اين حالت خارج کند. اين انسانها که شبيه بيابانهاي لخت و عور هستند و فاقد وسايل حيات و زندگي، در اصطلاح بعضي احاديث آنها را جن ناميده اند. يعني انسانهاي جاهل فاقد فرهنگ و دانش، انسانهائي که در اثر جهل و ناداني شبيه حيوانات و زندگي آنها هم شباهت به زندگي حيوانات دارد. انسانهایي که در وجود خود بيابان هستند، کوير و صحرا هستند نه دانش و فرهنگ گوارا دارند و نه هم سخن و بيان منطقي و گوارائي در وجود آنها پيدا مي شود و نه هم اعمال و افعال گوارا و درستي در زندگي دارند که براي خودشان و يا ديگران بتوانند از مسير علم و عمل زندگي گوارائي بوجود آورند. انسانهائي هستند که خداوند گاهي آنها را تشبيه به علف هرزه هاي بيابان مي کند و گاهي هم تشبيه به بيابان ها و صحراهاي فاقد تمدن و آبادي کلمات ظهر الفساد في البر و البحر، تأويل به آنها مي شود. برّ يعني جاهل و بحر يعني عالم و اما قسمت دوم از اين سه قسمت انسانها کساني هستند که مي توانند يک تمدن و اجتماع دنيايي بوجود آورند، دولت و نظامي تشکيل دهند. قدرتمنداني در رأس دولت قرار مي گيرند بر افراد مادون خود از نظر علم و حکمت حاکميت پيدا مي کنند و به وسيله همان افراد وابسته به خود بر انسانهاي قسمت اول هم که مستضعف شناخته شده و اکثريت فاقد عقل و شعورند حاکميت پيدا مي کنند. اين تمدن و حاکميت در قسمت دوم انسانها يک حاکميت دنيائي بر اساس زور و قلدري و استبداد و بر پايه غالب و مغلوب پيدا مي شود. انسانهائي که در اين حاکميت قرار مي گيرند هدفشان استخدام و استثمار ضعفا و بيچارگان است. آنها را در راه تأمين منافع خود استخدام مي کنند و براي حفظ منافع خود يک نظام و امنيت نسبي بوجود مي آورند. اين طايفه و يا قسمت دوم از انسانها مانند کوه و جنگل در ارتباط با صحرا و بيابان هستند. همانطوري که انسانهاي مسافر و مهاجر که نمي توانند در بيابان هاي لخت و عور زندگي کنند، قهراً براي تهيه آب و غذا به طرف کوه و جنگل حرکت مي کنند، انسانهاي طالب نظام و تمدن هم در ميان انسانهاي قسمت اول که فاقد عقل و شعور و فاقد نظام و تمدن هستند نمي توانند زندگي کنند براي رسيدن به نظام زندگي، خود را به دايره حکومت انسانهاي قسمت دوم مي  کشانند. در بعضي تنبيهات و تشبيهات قرآن و احاديث، انسانهاي قسمت دوم را که طالب نظام و تمدن هستند و توانستند يک نظام و تمدن دنيايي بوجود آورند، انس و انسان شناخته مي شوند. قهراً انسانهاي قسمت اول که اکثراً جاهل و ضعيف هستند براي زندگي احتياج به انسانهاي قسمت دوم دارند زيرا آنها قدرت دارند، از عقل و شعور بيشتري برخوردار هستند، مي توانند با اعمال زور و قلدري مردم را در نظام حاکميت خود در آورند و يک امنيت و همکاري نسبي براي ادامه زندگي دنياي خود بسازند وليکن انسانهاي قسمت اول اگر به خود واگذار شوند از نظر اين که فاقد دانايي و توانايي هستند نمي توانند نظام و تمدن بوجود آورند بلکه به هرج ومرج و بي نظمي مبتلا مي شوند، زندگي خود و ديگران را مختل مي سازند. هرج و مرج و ملوک الطوايفي بدترين روشهایي است که جامعه بشريت را به نابودي مي کشاند. خداوند متعال اجازه مي دهد که حاکم هاي قلدر و ظالم بر جامعه مسلط شوند و اکثريت جاهل را مهار و استثمار کنند و با زور و قلدري يک نظام و تمدني بوجود آورند. وليکن اجازه نمي دهد که جامعه انساني گرفتار هرج و مرج و بي نظمي شود و هر کس قويتر باشد ضعيف تر را نابود سازد. لذا در قرآن به اين معنا اشاره مي کند مي فرمايند: قسمتي از انسانها را با فکر و شعور و قدرت بر بعضي ديگر برتري مي دهد تا انسانهاي برتر و بالاتر بتوانند انسانهاي ضعيف تر و جاهل تر را مسخر خود سازند . مي گويند چرا خداوند اجازه مي دهد يک ظالم قوي بر اکثريت ضعيف مسلط شود؟ جواب اين است که اين اقليت قدرتمند و ثروتمند با استفاده از قدرت و ثروت خود مي توانند اکثريت جاهل و نادان را مهار و استثمار کنند و آنها را به نظام و امنيت در آورند واگر آن اکثريت به حال خود واگذار شوند و يک قدرت حاکم و مسلط نداشته باشند به جان يکديگر مي افتند و يکديگر را نابود ميکند و زندگي را به اختلال و فساد مي کشانند پس پيدايش نظام و امنيت به توسط اقليتي ظالم و قدرتمند از هرج و مرج بهتر است. خداوند تبارک و تعالي به قسمت دوم از انسانها زور و قدرت و ثروت مي دهد و آنها را به عقل و دانش بيشتري مجهز مي نمايد تا بتوانند با استفاده از زور و قدرت خود اکثريت جاهل را به نظام در آورند و يک نظام و امنيت نسبي بوجود آورند. (کتاب اصلاح هدف ها)