به چه علت زنان از نظر فکری و روانی به مردان وابسته هستند؟

اولين خاصيت رواني و فکري زنان حالت اتکاء و وابستگي آنها به مردان است. زن همه جا مي خواهد که به مردي وابسته شود و در حال اتکاء و اعتماد به مرد وابسته خود، پدر باشد يا شوهر و يا برادر و يا ديگران انجام وظيفه کند. عدم اتکاء زنان و تنهايي براي آنها تا اندازه اي وحشت زا و خوف آور است. يک زن وقتي مشاهده کند که نمي تواند به مردي وابسته باشد و بايستي روي پاي خود بايستد و به اراده و آزادي زندگي خود و ديگري را اداره کند، زن را در زندگي متزلزل و مضطرب مي کند. ثبات و آمادگي زنان در استقلال و عدم اعتماد از ثبات مردان کمتر است. اگر زن و مرد در جايي باشند و حادثه اي بوجود آيد زن زودتر از مرد وحشت پيدا مي کند. خداوند براي پيدايش نظام و امنيت در زندگي اجتماعي بشر، زنان را طوري آفريده است که در شعاع کفالت و ولايت مردان انجام وظيفه کنند. زيرا در يک تمدن کوچکي که پايه اساسي تمدن بزرگ جامعه بشريت است اگر بي نظمي و اختلال ظاهر شود تمدن بزرگ بشري در معرض خطر و نابودي قرار مي گيرد. اين تمدن کوچک نظام خانوادگي و کشور خانواده است. زن و مرد در ازدواج يک زندگي اشتراکي برپايه همکاري بوجود مي آورند، که اين زندگي در واقع يک کشور کوچکي است در داخل يک تمدن بزرگ. در اين کشور کوچک خداوند، شاه، ملکه و حکومت و سلطنت به وجود آورده است. يکي از آنها را در رأس کشور قرار داده و آن ديگري در درجه دوم و ديگران در درجات بعد. براي اين که در اين کشور نظامي بوجود آورد بايستي در رأس خانواده يک فکر مستقل و آزاد باشد و ديگران در شعاع اراده و استقلال او انجام وظيفه کنند زيرا مسلما همانطور که وجود دو پادشاه در يک کشور مايه خرابي و تجزيه کشور مي شود وجود دو اراده مستقل و متناقض در کشور خانواده هم مايه بي نظمي و تباهي خانواده مي شود. در هر اداره بايستي يک اراده حکومت کند تا بتواند در داخل آن اداره نظام و امنيت بوجود آورد. مشاهده مي کنيم در نظامات طبيعت کشورهايي وجود دارد که در داخل آن کشورها فقط يک اراده حکومت مي کند بقيه افراد وابسته به همان اراده هستند مانند کشور زنبور عسل و مورچگان و صفوف حشرات ديگر. خداوند براي ايجاد نظام و امنيت در زندگي که اساس زندگي بزرگ جهان است يک اراده مستقل آفريده است، مديريت و کفالت را به او واگذار کرده است. مسئوليت زندگي را هم به عهده او سپرده است و براي هر يک از زن و مرد در اين کشور کوچک مقرراتي وضع نموده که در مرحله اول، پدر مسئول اجراي  مقررات و در مرحله دوم مادر قرار گرفته است. اگر در اين کشور کوچک مادران و زنان از نظر خاصيت رواني و فکري درست مساوي برادران و مردان بودند و يکي از آنها وابستگي به ديگري نداشت لازم بود که هر کدام اراده مستقلي داشته باشند و حکومت مستقلي بوجود آورند و يکي از آنها تابع ديگري نباشد در داخل خانواده دو اراده مختلف و مستبد در جهت خلاف يکديگر پيدا مي شد و هيچ کدام حاضر نبودند تابع اراده ديگر باشند. زندگي آنها متلاشي مي شد و نظام خانوادگي به هم مي خورد و در اثر به هم خوردن نظام خانوادگي قهرا تمدن بشري و جهاني از بين مي رفت. نسل و ناموس بشر تباه و فاسد مي شد. به همين منظور خداوند متعال براي پيدايش نظام و امنيت يک اراده مستقل بوجود آورده و ديگري را وابسته به همان اراده مستقل ساخته است.  خاصيت فکري و رواني مادران همين است که در شعاع ولايت و کفالت پدر انجام وظيفه کنند و نظام داخلي بوجود بياورند. اين خاصيت رواني مربوط به خلقت و استعداد زن و مرد است. اگر مردي در خانه بنشيند و کار اداره کنندگي و کفالت زندگي را به زن خود واگذار کند قهرا يک چنين زندگي به فساد و خرابي خيلي نزديکتر است تا به صلاح و آبادي. به همين منظور مشاهده مي کنيم خداوند مقام کفالت و قيومت و اداره کنندگي را به مردان واگذار کرده و شغل او را در بيرون زندگي معين فرموده است و براساس همين تفاوت در خلقت فرموده الرجال قوامون علي النساء. يعني کفالت و اداره کنندگي با مردان است. از طرف ديگر مشاهده مي کنيم در زندگي شغلي که به زنان واگذار شده شغلي است بسيار پر ارج و ارزشمند که جنبه حياتي دارد و مايه رشد و تکامل شجره زندگي مي گردد به طوري که اگر مادران از آن شغل بازمانند شجره زندگي مي خشکد. خانواده و آثار خانوادگي محو و نابود مي گردد و آن شغل عبارت است از توليد نسل زادن فرزندان و تربيت آنان تا زماني که بتوانند به استقلال زندگي کنند. واگذاري يک چنين شغلي در طبيعت و سنت خدا به زنان ايجاب مي کند که آنها در حال اشتغال به يک چنين شغل حيات بخش کفيل و قيمي داشته باشند تا بتواند وسائل زندگي و آسايش براي آنها فراهم کند و آن چه از غذا و لباس و مسکن که مورد احتياج آنها است از بيرون تهيه نمايد و به داخل منزل جلب کند. اگر شغل مردان و ماموريت پدران به مادران واگذار شود و مادران مأمور توليد ارزاق و مأمور کار و جلب روزي شوند از يک چنين عمل حيات بخشي باز مي مانند بديهي است زنان در ايامي که حامله هستند متناسب با کارهاي اجتماعي و شغل مردان نیستند زيرا در يک زمان نمي شود به دو کار اشتغال پيدا کرد. پرورش جنين و اشتغال به کار سنگين همين طور در ايام وضع حمل و پرورش نوزاد نمي توانند به کار ديگري اشتغال پيدا کنند که از نوزاد خود غافل شوند شغل مادري تمام دوره زندگي مادران را فرا مي گيرد و آنها را در تمام عمر مشغول مي سازد. از زماني که دختر به خانه شوهر مي رود تا زماني که براي توليد نسل و تربيت کودک آمادگي دارد تا روزي که در زندگي بازنشسته مي شود، در تمام اين مدت زنان و مادران اشتغال به کارهاي حيات بخش و ارزشمندي دارند که هرگز از عهده پدران و زنان غير مادر ساخته نيست. پس اگر زنان به کار مردان مشغول مي شدند و مانند مردان مأموريت پيدا مي کردند که به کارهاي غيرمادري و خانه داري اشتغال پيدا کنند از يک چنين شغل حيات بخش باز مي ماندند در نتيجه رشد شجره زندگي متوقف مي شد و دنيا به سوي فساد و خرابي مي رفت. به همين مناسبت مي توانيم بگوييم که از نظر اين که شغل مادري خيلي پرارزش و حيات بخش است خداوند مردان را مأمور کفالت و اداره زندگي زنان قرار داده تامادران با فراغت خاطر بتوانند وظايف مادري خود را به انجام برسانند. پس به طور کلي با دلائل قطعي عقلي و نقلي مي توانيم بگوئيم که زنان با مردان در حقوق مادي و معنوي برابر و در اشتغال به شغل متفاوت هستند. (کتاب آزادی ثمره آگاهی است)