خداوند نیاز به ولّی دارد به چه معناست؟

در آخر سوره‌ اسري‌ خداوند تبارك‌ و تعالي‌ به‌ پيغمبر اكرم‌ میفرماید: خدا صاحب‌ فرزندي‌ نيست.‌ پسر و دختري‌ به‌ طريق‌ توليد و يا به‌ كيفيت‌ انتخاب‌ ندارد. هم‌ چنين‌ در ملك‌ و سلطنت‌ خدا شريك‌ و مزاحمي‌ وجود ندارد . كسي‌ نمي‌ تواند سلطنت‌ الهي‌ را از او بگيرد و يا مزاحم‌ اعمال‌ قدرت‌ و سلطنت‌ او باشد و همچنين‌ خداوند متعال‌ ولّي‌ و سر پرستي‌ به‌ اين‌ كيفيت‌ كه‌ احتياج‌ به‌ ولايت‌ و سر پرستي‌ او داشته‌ باشد ندارد. خدواند خودش‌ براي‌ خودش‌ همه‌ چيز است.‌ نياز ذاتي‌ به‌ غير خود ندارد، بي‌ نياز مطلق‌ است‌. اعتقاد به‌ اينكه‌ فلاني‌ فرزند خدا است‌ مانند مسيحيت‌ كه‌ عيسي‌ را پسر خدا دانسته‌ اند، و يهوديان،‌ عزير پيغمبر را پسر خدا دانسته‌ اند و يا انسانهاي‌ زمان‌ جاهليت‌ كه‌ فرشتگان‌ را دختر خدا دانسته‌ اند، اين‌ اعتقاد صد در صد خرافه‌ بوده‌ و خلاف‌ حقيقت‌ و واقعيت‌ است‌. زيرا خدا و خلق،‌ دو حقيقت‌ متباين‌ با يكديگر هستند. تباين‌ جنسي‌ با هم‌ دارند و بين‌ دو حقيقت‌ متباين‌ ازدواج‌ و توليد قابل‌ ظهور نيست‌. دو حقيقت‌ متباين‌ مانند نور و ظلمت‌ است‌. نور و ظلمت‌ قابل‌ تركيب‌ و تزويج‌ با يكديگر نيستند كه‌ منشاء توليد فرزندي‌ از جنس‌ خود باشند. كساني‌ كه‌ خدا را مبداء شناخته‌ اند و خلايق‌ را جلوه‌ او و يا مشتق‌ از وجود او دانسته‌ اند و بين‌ خدا و خلق‌ خدا اشتراك‌ وجودي‌ قائل‌ شده‌ اند  به‌ اشتباه‌ رفته‌ اند و خدا را مولد خلايق‌ دانسته‌ اند. نه‌ آفريننده‌ خلايق‌ . در اين‌ صورت‌ خداوند يك‌ چنان‌ امتيازي‌ ندارد كه‌ خود را خداي‌ خلق‌ بداند و خود را بي‌ نياز مطلق‌ و خلايق‌ را نيازمند به‌ خود بشناسد. پس‌ به‌ هيچ‌ وجه‌ خداوند مولد خلايق‌ نيست‌ بلكه‌ آفريننده‌ است‌. اصول‌ اوليه‌ خلايق‌ را ايجاد كرده‌ و از تركيب‌ آن‌ اصول‌ با يكديگر خلايق‌ را ساخته‌ است‌. تمامي‌ كمالات‌ از نوع‌ علم‌ و قدرت‌ و حيات‌ و صفاتي‌ كه‌ وابسته‌ به‌ علم‌ و حيات‌ است‌ در وجود خلق،‌ آثار تركيبي‌ و توليدي‌ مي‌ باشد. خلايق‌ كمال‌ ذاتي‌ ندارند. علمشان‌ از تركيب‌ روح‌ و ماده‌ در وجودشان‌ پيدا مي‌ شود. همچنين‌ حيات‌ و حركت‌ و قدرت‌ آنها و ساير صفات‌ خوبي‌ كه‌ دارند همه‌ اين ها خاصيت‌ تركيبي‌ روح‌ و جسم‌ و يا نيرو و ماده‌ با يكديگر است‌. اگر اين‌ تركيب‌ تجزيه‌ گردد، يعني‌ روح‌ از جسم‌ جدا شود نه‌ روح‌ علم‌ و حيات‌ ذاتي‌ دارد و نه‌ هم‌ جسم‌ علم‌ و حيات‌ ذاتي‌ دارد. وليكن‌ ذات‌ مقدس‌ خداوند متعال‌ عين‌ حيات‌ و علم‌ وقدرت‌ است‌. ساير صفاتي‌ كه‌ وابستگي‌ به‌ علم‌ و حيات‌ پيدا مي‌ كند. پس‌ قدرت‌ خدا به‌ اين‌ عمل‌ تعلق‌ نمي‌ گيرد كه‌ جنسيت‌ خلق‌ را تبديل‌ به‌ جنسيت‌ خدائي‌ و يا جنسيت‌ خدائي‌ را تبديل‌ به‌ جنسيت‌ خلقي‌ كند. جزء محالات‌ است‌ كه‌ از باب‌ نشدن‌ است‌ نه‌ از باب‌ نكردن‌ . كساني‌ مخلوق خدا را بجای خالق شناخته اند بي‌ شك‌ از دايره‌ توحيد منحرف‌ شده‌ گرفتار شرك‌ شده‌ اند. دیگر این که مي‌ گوئيم‌ علي‌ ولّي‌ خدا است‌. امام ها حجت‌ خدا و ولّي‌ خدا هستند. كساني‌ ولّي‌ و مولا دارند كه‌ از اداره‌ خود عاجز و ناتوان‌ باشند. تا سر پرستي‌ لازم‌ داشته‌ باشند كه‌ آنها را اداره‌ كند. فرزندان‌ محتاج‌ به‌ ولّي‌ خود هستند. بردگان‌ محتاج‌ به‌ مولاي‌ خود هستند و يا امت ها احتياج‌ به‌ پيغمبران‌ خود دارند. كه‌ اگر ولّي‌ و مولا نداشته‌ باشند، نمي‌ توانند خود را اداره‌ كنند. در اينجا ولّي‌ الله‌ ظاهرا مشعر به‌ يك‌ چنين‌ معنائي‌ است‌.‌ همانطور كه‌ بندگان‌، ولّي‌ و سرپرست‌ دارند، خدا هم‌ ولّي‌ لازم‌ دارد كه‌ مي‌ گوئيم‌ علي‌ ولي‌ الله‌ است‌. يا به‌ پيغمبر مي‌ گوئيم‌ كه‌ ولّي‌ خود را كه‌ علي‌ عليه‌ السلام‌ بود بعد از خودت‌ به‌ ولايت‌ گماشتي‌ و او را سرپرست‌ مردم‌ قرار دادي‌ . بندگان‌ از نظر اين كه‌ محتاجند ولّي‌ و سرپرست‌ لازم‌ دارند، اما خدا غناي‌ ذاتي‌ دارد و ذره‌ اي‌ محتاج‌ به‌ كسي‌ و يا چيزي‌ نيست‌. چگونه‌ ولّي‌ لازم‌ دارد كه‌ مي‌ گوئيم‌ علي‌ ولّي‌ الله‌ است‌. در اين‌ آيه‌ خداوند مي‌ فرمايد: علي‌ ولّي‌ خدا است‌ نه‌ به‌ اين‌ معنا كه‌ خداوند عاجز و محتاج‌ است‌ كه‌ علي‌ او را سرپرستي‌ كند.  لم‌ يكن‌ له‌ ولي‌ من‌ الذل.  يعني‌ خدا ذليل‌ نيست‌، فقير و محتاج‌ نيست‌. عاجز و ناتوان‌ نيست‌ تا ولّي‌ لازم‌ داشته‌ باشد. بلكه‌ ولّي‌ مردم‌ را او آفريده‌ و تربيت‌ كرده‌ تا بتواند بندگان‌ را اداره‌ كند. ولي‌ الله‌ يعني‌ انساني‌ كه‌ خدا او را تربيت‌ نموده‌ و به‌ مقام‌ ولايت‌ رسانيده‌ و او را ولّي‌ خود براي‌ خلايق‌ قرار داده‌. ولّي‌ خدا است‌ براي‌ خلايق‌ . يا مي‌ گوئيم‌ پيغمبر خدا است‌ براي‌ خلايق‌ . مثل‌ اين‌ است‌ كه‌ بگوئيم‌ عالِم‌ تربيت‌ شده‌ خدا است‌ براي‌ خلايق‌. پس‌ ولّيِ‌ اولاد از نظر احتياج‌ اولاد به‌ ولّي‌ خود مي‌ باشد. اما ولي‌ الله‌ از نظر احتياج‌ خدا به‌ ولّي‌ نيست‌. بلكه‌ به‌ معناي‌ تربيت‌ شده‌ خدا براي‌ مقام‌ ولايت‌ است‌ كه‌ بندگان‌ او را اداره‌ كند و تربيت‌ نمايد. پس‌ خداوند اين‌ عقايد خرافي‌ را كه‌ خدا به‌ آن‌ معاني‌ سه‌ گانه‌ اولادي‌ داشته‌ باشد ، يا محتاج‌ به‌ ولّي‌ و سرپرست‌ باشد، از خود نفي‌ مي‌ كند و خود را منزه‌ مي‌ داند از اين كه‌ احتياج‌ به‌ خلق‌ ‌ داشته‌ باشد. انه‌ ولي‌ حميد و در آخر آيه‌ مي‌ فرمايد : و كبره‌ تكبيرا.  يعني‌ خدا را بزرگ‌ بشناس‌ . او را كبير بدان‌ نه‌ به‌ كيفيتي‌ كه‌ بندگان‌ خود را بزرگ مي‌ داني‌ . يك‌ چنان‌ بزرگي‌ براي‌ خدا قائل‌ باش‌ كه‌ نمونه‌ اي‌ و شبيهي‌ در خلق‌ خدا نباشد. بزرگي‌ خلايق‌ همه‌ جا از طريق‌ تعليم‌ و تربيت‌ خدا و نشان‌ مدالي‌ كه‌ خدا به‌ آنها مي‌ دهد پيدا مي‌ شود. وليكن‌ بزرگي‌ خدا نمونه‌ و نظير ندارد. كلمه‌ تكبيرا بعد از امر به‌ تكبير مشعر به‌ اين‌ حقيقت‌ است‌ كه‌ خدا را آنچنان‌ بزرگ‌ نشناسي‌ كه‌ بندگان‌ خدا را بزرگ‌ مي‌ شناسي‌ ، بلكه‌ يك‌ بزرگي‌ فاقد نمونه‌ و نظير باشد. (تفسیرسوره اسری - جلد دوم)