ریشه خواص در مخلوقات کجاست؟

خاصيت ها دانايي و شنوايي لازمه بدن نيست زيرا بدن هست و اين ها نيستند و گاهي بدن هست آنها هم هستند و اگر اين حواس پنجگانه از جمله دانايي لازمه روح باشد يعني روح خودبخود مي داند خواه با بدن ترکيب شود يا نشود پس وقتي روح از بدن جدا مي شود ما انسانها که روح هستيم و از بدن جدا شده ايم لازم است هنگام خوابيدن و يا مردن دانايي ما و يا حواس ديگر ما سرجاي خود محفوظ باشد زيرا هنگام خواب يا مرگ روح ما نابود نشده است بلکه از بدن جدا شده مانند نيروي برق که از وسايل برقي جدا مي شود. پس شما اگر مي گوييد روح خود بخود زنده است مي بيند و ميداند پس چرا زماني که از بدن جدا مي شود ديدن و دانستن هم از بين مي رود. به دليل اين که روح و بدن وقتي از يکديگر جدا مي شوند همه خاصيت ها از بين ميرود و وقتي با بدن ترکيب مي شود تمامي خاصيت ها سرجاي خود مي آيد ميگوييم اين خاصيت ها که ديدن و دانستن باشد خاصيت ترکيبي روح و بدن با يکديگر است نه بدن تنها خاصيت دارد و نه هم روح تنها. و فرشتگان هم از جنس روحند. روح و فرشته يک حقيقت است به دليل اين که جنسيت روح و فرشته يکي است روح تنها که خاصيت بينايي و دانايي ندارد و فرشته هم خاصيت بينايي و دانايي ندارد. پس روح و فرشته در ذات خود علم نيستند و اين که فرشته اي مي آيد به پيغمبر يا امامي علم و دانش ميدهد ان فرشته اسباب و ابزار تعليم است. اسباب و ابزار گفتن نه اين که عالمي باشد تعليم دهد. اين اسباب و ابزار به دست خداوند متعال است مانند راديو و تلويزيون که ميگويند و قرآن مي خواند و تعليم مي دهند اما خودشان نميدانند اصل کار گوينده است و فرشتگان مانند راديو و نوار هستند. خدا بوسيله آنها ميگويد و تعليم مي دهد و ما خيال مي کنيم خودش ميداند و تعليم ميدهد. بنابراين ديدن و دانستن مخصوص انسان است فقط انسان است که مي بيند و ميداند. گاهي ديدن و دانستن يک حقيقت است آنچه مي بيند ميداند و آنچه مي داند مي بيند و گاهي از يکديگر جدا هستند. چيزي را مي بيند و نمي داند و يا مي داند و نمي بيند. آنجا که ميگويد و نميداند مانند همين وسائل راديو و تلويزيون و غيره يا انسانهايي که به تقليد ميگويند ولي خودشان نميدانند هستند اين ها اشياء يا افرادي هستند که ميگويند اما نميدانند و نظير اين ها صورت هايي است که درخواب مي بينيم اينها هم مانند راديو و تلويزيون هستند به شکل انسان. کسي پدر و مادر خود را در خواب مي بيند، پيام مي گيرد و يا پيام ميدهد، مي گويد و مي شنود، اگر اين صورت عالم خواب پدر و مادر واقعي هستند چرا آنها خبر ندارند که در عالم خواب با من تماس گرفته اند با يکديگر حرف زده ايم. اين صورت ها در عالم خواب هيولايي است مرکب از نور و هوا به شکل انساني که براي بيننده مأنوس است و او را مي شناسد. هيولاي انساني است نه انسان واقعي. گوينده از ماوراء اين هيولا خداوند است. او براي اين که انساني را به خيري هدايت و يا از شرّي نجات دهد بوسيله هيولاها در عالم خواب که فوري مي سازد با انسان تماس ميگيرد. او را به اعمال خير هدايت ميکند و از عمل شرّ نهي مي نمايد. به دليل اين که انساني را که در خواب مي بينيم خيال مي کنم پدر و مادر من بودند با اينکه نبوده اند ميگويند آن هيولاها فرشته است. فرشته يعني همان نور مجردي که بصورت انسان در عالم خواب ظاهر مي گردد وليکن گويي بيشتر نيست. گوينده ازماوراء طبيعت خداوندمتعال است به همين کيفيت اثر گفتني ها و شنيدني ها يا حالي است مانند زيان، گوياي طبيعت که انسان را به خداي خود هدايت مي کند و يا مقامي است مانند انسانهايي که مي دانند و مي گويند و با گفتن و بيان کردن علم و دانش را پرورش ميدهند و يا اينکه نه حالي است و نه مقامي مانند سخناني که بوسيله انسان جاهل تبليغ مي شود يا به وسيله راديو و تلويزيون و غيره سخنان مقالي است حالي نيست ولي اين اسباب و ابزار نميداند که چه ميگويد. پس تنها موجودي که در عالم ميداند و ميگويد، اول ذات مقدس خداوند متعال است و دوم انسان. انسان ميداند و ميگويد وليکن موجودات ديگر ممکن است بگويند و ندانند و يا بدانند و نگويند. موجوداتي که ممکن است بدانند و نگويند بسياري از انسانها و يا پيامبران هستند که حافظ اسرار دين خدا هستند که خيلي مطالب را مي دانند و مي گويند در اين رابطه شاعر ميگويد: هرکه را اسرار حق آموختند مهر کردند و دهانش دوختند يعني خدا اسرار حق را به کسي مي آموزد تا نگويد و به کسي که ميداند و ميگويد نميگويد. آن موجوداتي که ممکن است بگويند و ندانند همين اشياء و اشخاص هستند. گاهي به معجزه حيواناتي حرف زده اند و گاهي جمادات حرف زده اند در کتاب کافي که بهترين کتاب شيعيان است نوشته اند يک نفريهودي خدمت رسول خدا آمد و گفت "ماالدليل علي نبوتک يا محمد" فوري از زمين و آسمان و آنچه در اطراف بود صدا بلند شد که گفتند يا بخت (اي فلاني) رسول خدا همين او رسول خداست. يهودي گفت "ما رأيت کاليوم عجب"مانند اين روز چيز عجيبي نديدم و گاهي کودکان درگهواره حرف زده اند. يک فصل از مطالبي که درکتاب عهدين (تورات و انجيل) نوشته شده وحي کودک است. کودک شيرخواره اي پيش از ظهوررسول اکرم مردم را بشارت داد که ظهور پيامبرآخرالزمان نزديک است. يهوديان را تبليغ ميکند که بايستي خود را براي قبول دعوت او اماده کنند انچه اين کودک گفته است دراين کتاب بنام وحي کودک مشهوراست. اين کودک گاهي سخن ميگويد خيلي عاقلانه وگاهي به حال کودکي برميگردد مانند سايرکودکان. زني خدمت رسول خدا امد عرض کرد دليل نبوت شما چيست؟ حضرت فرمودند: اگرکه کودکي که در بغل داري شهادت دهد چه؟ فوري صداي کودک بلند شد که يا اماه انه رسول الله. اين جمله گاهي برزبان حيوان يا کودکان يا جمادات و نباتات جاري ميشود اهتزاز و انعکاس در نور ايجاد ميشود بوسيله انسان يا حيوان پخش ميشود مانند همين بلندگوها که ميگويند و خودشان گوينده نيستند، اين حيوانات يا کودکان هم اسراري بوده اند که گفته اند و ندانسته اند. اگرحيوانات علم ودانش داشته باشند بصورت حيواني راضي نميشوند. خجالت مي کشند که چرا عورتشان ديده ميشود و چرا مانند ميمون ها زشت اند و بصورت حيوانات حرکت ميکنند چرا بصورت انسان نيستند .خدا انسان را در بهترين صورت افريد زيرا ميدانست وقتي عالم شود و خود را بصورت حيواني ببيند ناراحت ميشود زيرا عالم احترام دارد هرچه باشد و هر که باشد. از جمله احترامات عالم اين است که قد و قيافه و لباس و زندگي آن برابرقضاوت علم باشد. پس اگرميمون ها عالم بودند صورت ميموني را توهين به خود ميدانستند وازخدا شکايت ميکردند و يا مثلا گوسفند وگاو شتر اگرعالم بودند از قيافه حيواني خود ناراحت مي شدند که چرا گاووشترند, دم دارند, عورتشان مکشوف است. اين که خدا درقرآن ميگويد همه چيزخدا را تسبيح ميکند اين تسبيح حالي است يعني هرمخلوقي به زبان حال ميگويد خداي من عالم است و من جاهلم. خداي من جميل است و من زشتم. من معدودم و خداي من نامعدود. من آلوده ام و خداي من پاک است. هرمخلوقي ميگويد خداي من منزه است از اين که مثل و مانند باشد جاهل و عاجز باشد اين گويندگي را لسان حال مي نامند. مولا در نهج البلاغه ميفرمايد: مخلوقات اگرچه ساکنند اما يک گوينده توانا هستند براي اثبات وجود خداوندمتعال. حقيقت بحث اين بود که راه و راهبر بسوي ماوراء طبيعت و کشف موجودات ماورايي فقط و فقط بدست خداوند متعال است. ابتدا انسان بايستي معتقد شود و ايمان بياورد که به جزماديات و موجودات محسوس به حواس پنجگانه موجودات مجردي هستند که بي نهايت خاصيت آنها حيات و حرکت آنها از ماديات بهترو بيشتر است و اگر اين موجودات ماورايي که روح و فرشته اند نباشند عالم طبيعت حيات و حرکت پيدا نمي کند و اگر حيات و حرکت پيدا نکند ارزش خود را از دست ميدهد زيرا ارزش ها محصول کيفيت است نه کميت. هر جسمي از اجسام عالم از جمادات باشد يا نباتات يا حيوانات و يا انسانها به دليل کيفيتي که دارند حق حيات وارزش پيدا ميکنند. انسان ابتدا معتقد ميشود که تمامي ارزشها در طبيعت از ماوراء طبيعت پيدا ميشود و بعد از اعتقاد باید بداند که آشنايي به موجودات ماورايي جز از طريق اطاعت وعبادت خدا ممکن نيست يعني انسان درحال تقاضا و دعا و نيايش و عمل به احکام ديگر عقل و فکر خود را بکار بياندازد مانند يک فيلسوف طبيعت شناس مواد طبيعت را تجربه کند و از خدا خواهش و تمنا کند تا او را به جنسيت روح و فرشته اگاه نمايد. حرکت به ماوراء طبيعت به جز ازطريق اطاعت و عبادت خدا ممکن نيست زيرا خداوند ميفرمايد وقتي که کفار به مرز طبيعت رسيدند در مرز ماده و طبيعت حرکت آنها متوقف ميگردد. اگر بخواهند بيشتر بدانند و بفهمند از طريق ايمان و اطاعت ممکن است و اگر ايمان و اطاعت نباشد که هر دو هديه خداوند متعال است کشف موجودات ماورائي ممکن نيست. (کتاب غیب و شهود)